نصفه شب
|
||
یه روز (همون موقعها که بنیامین رفته بود) با هم نشسته بودیم حرف میزدیم که یهو بنیامین بهم گفت:"واسه گم شدن توی شهر، کلی تمرین لازمه". راست میگفت.
همین جور استخون از دهنم درمیاد.
منم بهش گفتم:" واسه من اندازه سینهها خیلی مهمه". واسه اون هم مهم بود اما نه اندازه من.
به بنیامین بگین صبر کنه
بعد که همه جا شفاف شد راه میافتیم و با هم میریم. اما بنیامین که صبر نداره، رفته قبلا.
تنهایی هم از پس همهتون برمیام.
میخوام یکی باشه که همه جا باهام بیاد. حرف نزنه تا من نگفتم. هیچی نگه. بعد که ازش سوال پرسیدم ، یه چیزی بگه
بنیامین
بعد که هر جا گند زدم بتونم بگم خب اینم باهام بود، همش که تقصیر من نیست. من ازش پرسیده بودم. آره یه همچین کسی رو لازم دارم. کلی کمکم میکنه.
بنیامین. آشغالای عوضی
دلم میخواست یه سرنگ جادویی داشتم که میکردمش توی شقیقهم و همهء این فکرا رو میکشیدم از اون تو بیرون، بعد همه چی دیگه یادم میرفت
به بنیامین کاش میگفتین منتظر من وایسه
بنیامین نامرد چی میشد یه کم صبر میکردی؟
بنیامین